سفارش تبلیغ
صبا

قصه های مادر بزرگ:ماجرای دوچرخه

قصه های مادر بزرگ

پسر خاله عاصف چشم باز کرد و با صحنه دلخراشی مواجه شد . ماجرا از ان جا اغاز شد که خاله مهربان و شوهرش ناگهان تصمیم گرفتند برای پسرشان دوچرخه بخرند و همان روز تصمیمشان

را عملی فرمودند و دل همه بچه های خانه را کباب کردند. مادربزرگ حلقه تماشا چیان دوچرخه را باز کرد و خود را به مرکز توجه رساند و به عاصف گفت:(خب از فردا باید بری با دوچرخه ات کار

کنی و پول در بیاری).عاصف سرش را پایین انداخت مادربزرگ ادامه داد:ادم باید یاد بگیره درست زندگی که و ازهر فرصتی برای کارکردن استفاده که،نه مثل بعضی ها.....و همه ناخود اگاه

برگشتند مرا نگاه کردند. گاهی احساس میکنم از اینکه مادربزرگ در هیچ حالی مرا فراموش نمیکند باید به خودم افتخار کنم. مادربزرگ هنوز به اتاق نرسیده بود که سر و

صدای بچه ها بلند شد. در مجال بین حرف مادر بزرگ و رسیدن مادربزرگ به اتاقش ،عاصف قانونی وضع کرده بود که هر کدام از بچه ها که میخواهد سوار دوچرخه بشود یا به دوچرخه دست بزند

یا حتی نگاهش کند باید پولی چیزی بدهد .قطعا اگ عاصف همینطور ادامه میداد میتوانست سهام بزرگ ترین کارخانه دوچرخه سازی را بخرد.خیلی زود جنجالی در خانه بلند شد که یکی از

اهالی خانه دارد جیب بقیه را خالی میکند. چند تا از داماد ها عملا امده بودند با عمو منوچهر،پدر عاصف بحث های فلسفی در باب مالکیت و روحیه بخشش و اشتراک صحبت میکردند و کار که

بالا گرفت چند نفری هم ان وسط دست به یقه شدند.اگر چه با میانجیگری و تهدید های مادر بزرگ ماجرای دعوای بزرگترها خوابید ولی کل بگو مگو ها سطح محبوبیت دوچرخه عاصف را بالا برد.

به طوری که تا یک هفته اجازه سوار شدن،دست زدن و نگاه کردنش را پیش فروش کرد.

 

صبح فردا خیلی ها خواب بودند که در خانه صدای ضجه دردناکی پیچید و خواب ها حرام شد. همه هراسان خود را به منبع فریاد رساندیم.ظاهرا پسر خاله عاصف به محض بیداری چیزی را را در

رختخواب خود احساس میکند. لحاف را کنار میزند و فریادش هوا  میرود.قرار شد مادر بزرگ شخصا  به این مسئله رسیدگی کند اما به دلایل مبهمی مدام امروز و فردا میکرد  تا اینکه شی تازه ای

حواس ها را به خود جلب کرد



[ یادداشت ثابت - دوشنبه 93/7/1 ] [ 5:23 عصر ] [ مینا ] نظر